پنجره ای برای دلتنگیها

 

می دانم

سال ها ست می دانم که هیچ بغضی نشکسته است

آن روز

همان روزی که پر پروانه با خار گل شکست

تو دفتر مشق هایمان را

مثل رگبارپر های آن کبوتر

که در نسیم دود و بوی باروت

آسمان را  می بارید

صفحه ها را یکی یکی بریدی

و درخت و بابا و انار و سارا

از دفتر ما رفت

دیگر از سکه رها شده در آن پیاله آب

از گلدان های یخ زده بر ایوان آذر ماه

و از غروب ، سراغت را نخواهم گرفت

دیگر می دانم

که من وتو ادامه دریا و آن غروب خسته ایم

این درست است که ما دورتر از رویا هایمان

پشت پرچین شوق و گریه

پی فقط یک پروانه می گردیم

اما حوصله کن

شب که برسد

ما دوستاره روشن

در کنار ماهی ها

لب بر لب هم میسائیم

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٥/٦/۱٦ساعت٩:۱٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()