پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

داستان من و گل فروش محله

و

 روز پدر

دوشنبه داشت می رفت تا خودش را از سیاهی شب به صبح زیبای سه شنبه برساند . عقربه های ساعت 9 شب را نشان میداد ،  شبی بود که گل فروشی ها در ازدحام مشتری های جور واجور  گل ها را دسته به دسته کادو پیچ می کردند و می دادند دست مشتری ها . آخه روز سه شنبه مصادف با ولادت مولا علی ،  روز پدر است . همسران ، فرزندان و کسانی که دلی در گرو پدری یا برادری داشتند فرصت را غنیمت شمرده بودند تا بغض دوست داشتنشان را در پس گل های جور واجور و در هوای بوسه ای خاطره انگیز به آن ها که دوستشان دارند هدیه کنند.

 وارد گل فروشی شدم ، جمعیتی از زن و مرد و دختر و پسر جای جای گل فروشی را اشغال کرده بودند و هر کدام دسته ای گل  در دست هایشان . این پا آن پا می کردند و منتظر گل فروش بودند تا برایشان گل ها را کادو پیچ کند . اول رفتم سراغ گل ها ، گشتی زدم بین آن همه گل های زیبا که انگاری با زبان بی زبانی هریک تو را به خودش دعوت می کرد.

زیباترین گل را که دیدم ، در برابرش لحظه ای ایستادم . به دلم گفتم این گل را دوست داری ؟ جوابم داد که بهتر از این نمیشه. من هم سه شاخه گل برداشتم و ایستادم توی صف و منتظر گل فروش شدم تا برایم کادو پیچ کند.

نوبت به من که رسید یک ریز دستور های جور واجور به گل فروش می دادم که اینطور که من می خواهم دسته گل را کادو پیچ کن. ظاهرا گل فروش زیاد خوشش نیامد که من در کارش دخالت کنم و پرسید : اقای عزیز مگر این گل را برای چه کسی میخواهی ببری ؟ حساسیت بیش از حد شما نشان میدهد که برای رئیس جمهور کادو می برید .

در جواب سئوال طنز آمیزش گفتم : گل را می خواهم به خودم هدیه بدهم . برای همین است که مطابق با سلیقه ام باید بسته بندی شود.

روبان بنفش در دستش ، لحظه ای به من خیره شد و گفت پس مبارکتان باشد.

سنگینی نگاه مشتری ها را پشت سرم حس کردم ، برگشتم و نگاهی دزدانه انداختم بر صورت های ساکت و بهت زده که بر و بر مرا نگاه می کردند . مثا اینکه تا بحال برای خودشان کادو نبرده باشند ، فکر می کردند شاید من از تیمارستان یا جائی شبیه آن آمده ام.

خلاصه گل ها را گرفتم و از گل فروشی آمدم بیرون. رفتم سراغ فروشگاه ادوکلن . خانم فروشنده چند تائی نمونه ادوکلن گذاشت روی میز تا تست کنم. از هیچکدامش خوشم نیامد. فروشنده که دید دارد مشتری پر و پا قرصی را از دست می دهد پرسید : برای چه سن و سالی  ادوکلن میخرید ؟  جوابش دادم که برای خودم میخواهم کادو بخرم . خانم فروشنده تبسمی زد و مرد فروشنده که داشت عطری را برای یک مشتری کادو پیچ می کرد بر و بر نگاهم کرد.

زن فروشنده پرسید حتما پس آن گل های زیبا را هم برای خودتان خریده اید ؟ جواب دادم  : بله کادو بدون گل که زیبا نیست .

بالاخره ادوکلن مورد پسندم را پیدا کردم و کادو پیچ شده برداشتم و از فروشگاه ادوکلن زدم بیرون.

آمدم توی خانه ، تنها بودم .  گل ها را گذاشتم توی گلدان  و گذاشتم روی میز .یک  گیلاس نوشابه هم برای خودم درست کردم و نشستم روبروی گلدان گل. همانطور که نوشابه ام را مزمزه می کردم کاغذ کادو را از دور ادوکلن باز کردم ، چند بار اسپری زدم به سر و صورتم و توی صورت گل ها در گلدان روی میز خیره شدم.

صورت های متعجب مشتری های گل فروشی و خود گل فروش ، صورت زن و مرد فروشنده در فروشگاه ادوکلن را چند بار  پیش خودم ورانداز کردم .

پیش خودم گفتم ، آیا ممکن است آدم ها تا این اندازه خودشان را فراموش کرده باشند ؟

مگر خریدن کادو برای خودمان چه عیبی دارد ؟

آیا اگر خودمان را دوست نداشته باشیم میتوانیم دیگران را دوست بداریم ؟

ول کن این سئوال نبودم .

باز سئوال را برای خودم تکرار کردم .

دلم گفت : آقا مسیح تو درست میگی ، اگه آدم ها خودشان را دوست نداشته باشند هر گز دیگری را دوست نخواهند داشت ، دلیلش هم اینه که تو امشب تنهائی و خودت برای خودت کادو و گل خریده ای .

گیلاس ام برداشتم و رفتم روبروی آینه قدی  ایستادم

به چشم های خودم نگاه کردم

به خودم گفتم : دوست ات دارم . روز تو مبارک باشد

تبسمی بر لبانم نشست

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/٥/۱٧ساعت۸:۱٩ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()