پنجره ای برای دلتنگیها

 

Medicine Mountain Woman 

                              ژاله

        هرگزبه فکرم نرسیده بود

        که خنده شقایق با صبح چه ربطی دارد

        خوب معلوم است

        سلام و علیکی داشتیم

        اما تو گوئی رهگذری

        در ازدحام جیک جیک گنجشک ها

        نیم نگاهی هم به اقاقی نداشت

        باز که طعنه میزنی

        گفتم که ،

        گاهی ، حتی ژاله ای بر برگی خشک

        میتواندکف بین رویاهای من و تو باشد

        فقط حواسمان باشد

        صبح که رفت

        برگ می ماند و نقطه ای از رویائی که سوخت

        می دانم ، می دانم

        مدتی است که می دانم

        گل ماهور

        از پس زخمه های بیقرار و نغمه جانسوز تار

        به نسیم خنده می زند.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٥/٢/۱۳ساعت٢:۳٤ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

خونابه های یک تبسم

کفش هایم را جغدی پیر پوشیده است

 

جامه هایم را گرگی کفتار خوی

 

که اصلا اهل این کوچه نبوده اند

 

و دل ام که مال خودم نیست

 

میل عجیبی به همین چیز های پیش پا افتاده کرده است

 

آیا کسی هست که بفهمد

 

شستن یکی دو لکه از پیشانی نسترن

 

چقدر دشوار است ؟

 

به گمانم دریا ندیدگان

 

از انعکاس تبسم در آینه بی خبرند

 

حالا من اینجا

 

بال نشین ملائکی آشنایم

 

که از آواز جغد و عربده گرگ گذشته اند

 

و چقدر از آرامش حضورشان دل گرم ام

 

من آن پائین ، آنجا که شما نشسته اید

 

هنوز خطوطی آشنا از خاطرات آینه را جا گذاشته ام

 

و حس می کنم هنوز

 

حس می کنم که طلبکار یکی دو بوسه

 

از محرمان آن همه قرار بیقرارم

 

من دارم به وضوح شما را میبینم

 

بر دیوار خاطرات تان جغد نشسته است

 

و تبسم آهوان بی جفت

 

در عفونت چنگال هایتان

 

بیهودگی شما را خونابه می کند

 

باز دارد باران می آید

 

وقتی حوصله ام تنگ میشود آسمان می بارد

 

این بار هم به سلامت عبور خواهم کرد

 

همانطور که بارها از لبه تیز تیغ !

 

به دینا بگو گریه نکن

 

من هر گز نمی میرم

 

دارد باران می آید

 

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/٢/۱٠ساعت٤:۱٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()