پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

 

بهاریه ، برای سوته دلان

تنهای تنها بود ، خودش بود و خودش و همین ابر و باد و ماه و خورشید و فلک . بهار که از راه می رسید بنفشه ها به آسمان آبی چشمک می زدند ، زلال چشمه ها در نسیم غوطه ور می شد ، شاخه ها از ذوق تب می کردند و جوانه پشت جوانه سبز می شدند و هنوز او تنها بود ، ذوق می کرد و کسی نبود تا  حال این دل عاشق را بفهمد .

حتما می پرسی من از که می گویم ؟ من دارم از مقلب القلوب حرف می زنم . تو به او می گوئی خدا ؟ من دلم می خواهد او را هستی بنامم ، اصلا دلم می خواهد او را زیبا بنامم .

همه چیز در آن سکوت بی انتها ، مهیای عشق ورزیدن بود اما بی صدا و بی دل که نمیشود عشق ورزید ، بنفشه ها هم که زود می آیند و زود بار سفر بر می بندند .

زیبای من دست بکار شد ، همه بنفشه ها را با تبسم شان چید ، خمیر مایه ای از عصاره آن همه تبسم و نگاه ساخت . مانده بود با این مایه معطر چه کند ، پیچ و تاب اش داد ، مثل ساقه گل یاس ، آدم را اینچنین آفرید ، مثل خودش . زیبای من بوسه ای بر لب های این موجود معطر نشاند و این عروسک صاحب یک دل شیدا شد . زیبا حالا تنها نبود ، یک نفر با او بود که رسم عاشقی را می فهمید ، اما راز  عشق را نمی دانست . زیبا می دانست که هر چه عشق را تقسیم کنی بیشتر و روشنتر خواهد شد . دلی کوچک در سینه آدم تحمل این همه نور و این همه شیدائی را نداشت .

اولین راز عشق دم فروبستن و همه گوش بودن است و آدم یک روزه ما تجربه کردن را بر گوش بودن ترجیح داد و زیبا به خاک سیاه اش نشاند تا راز عاشقی را از بنفشه ها بیاموزد.

حالا سال هاست که براین خاک تیره شب روز میشود و روز در پی شب ، گل ها می میرند و زنده میشوند و ما شکفتن شکوفه ها را به فال نیک می گیریم که راز عاشقی را پنهان کنیم.

دست به دامان زیبا می شویم که :

ای ،  تو که  "هستی" سایه بلندای عشق توست

 ذره ذره از وجود ت  بر ساقه طناز یاس حلقه شده

به گمانم در خیال آنی تا پیچکی بر پیچ طره آن خطه خاکی » سرزمین آدم گره زنی

یادت هست که روزی من تو با هم بودیم؟

می دانم که هنوز دوستم داری  ، از تو غیر از این بر نمی آید

نگاه تو همه چیز را جانی تازه دمیده

بغض های ترکیده شاخه ها را از ذوق میبینی ؟

چه جوانه های برومندی که دیری نخواهد پائید آغوش های کوچکشان را بر تو خواهند گشود.

ای توئی که قلب ها را منقلب می کنی

و ماه و خورشید و نور را مونس شب ها و روز های آدم این خطه نهادی ، اقرار می کنم که اندیشه از آن توست و عشق نیز

اینک یقین دارم که پیچ پیچک گیس ات را غمزه نو میدهی

حال زمان را بر حال دل های ما دور افتادگان قرارده

که جز این در تدبیر تو نیست

ای زیبا

ای کریم

ای بخشاینده زیبائی ها

احوال ما را بر زیباترین حال خودت قرار ده

و آغوش های کوچک ما را توانائی و وسعت ده تا وسعت دوست داشتن را آنچنان که تو می خواهی ، تجربه کنیم و آن شویم که تو می جوئی.

به بنفشه ها سوگند یاد می کنیم ، که راز عشق بپوشیم و فقط عشق بورزیم

 ای ارحم الراحمین

 ای هستی بخش

 

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٦ساعت٦:٠٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()