پنجره ای برای دلتنگیها

تانکا (شعر پنج سطری ژاپنی ها)

زمستان داشت جامه دان بر می بست و بهار نفس هایش را شماره می کرد تا برسد . مادرم مثل همه مادر های دنیا طاقت نداشت که این یک دم را هم تاب بیاورد . رفت آنجا که بهار و پائیز از آنجا می آیند . من هم آب و آینه و قرآن مجید به بدرقه اش بردم . اما می دانی چه شد ؟ آنقدر بغض کردم ، که دیگر هایکو هم گویای این همه بهانه های من نیست . دست به دامن تانکا ، شعر عاشقانه پنج سطری ژاپنی ها شدم ،



پنجره



حالا گیریم

پنجره رویا هایت

رو به سمت غروب باز شد ،

با مژه های خیس ماه

چه می کنی ؟



انتظار



هی شب را به صبح

و صبح را به شب دوختم

آیا کسی دیده است

که شکوفه ها ،

قبل از پر پر شدن ، بخوابند؟



صدا



معلوم نیست هنوز

هنوز معلوم نیست که این پرنده

از کجا آمده است

بگذار باد و باران و شب فرونشیند

این صدا هم گم خواهد شد



+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٥/۱٢/٢٠ساعت٤:٥٩ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()