پنجره ای برای دلتنگیها

چند هایکو

این هایکو دست از سر من بر نمی دارد ، هنوز می خواهد سکوت کنم ، هنوز می خواهد در بکارگیری واژه ها صرفه جوئی کنم ، هنوز اصرار دارد در تصویر غرق شوم :

 

وقتی بغض می کنی آدمک برفی هم با تو هم احساس میشود :

 

 

با بغض های من

 آهسته آب می شود

آدمک برفی

 

 

یک شب زمستانی و اولین برف و سیب های پائیزی که هنوز روی شاخه های درخت سیب نفس می کشند :

 

 چه شب کلاه سفیدی

پوشیده اند

سیب های سرخ پائیزی 

 

 

روزهای آخر پائیز  است.. چکاوک هم دانه ای ندارد و به نرده ها نوک میزند:

  

 

 

 

چکاوک

 

نوک میزند به نرده ایوان

 

آخرین برگ فرو می افتد

 

 

صدای باران از پشت پنجره را دوست ندارم ، می خواهم صدای من در او و صدای او در من باشد :

 

 

 پنچره را باز کن

صدای باران

واضح نیست

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٥/۱٠/۱٢ساعت۸:٥٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()