پنجره ای برای دلتنگیها

 
Woman Drinking تکليف

                                    

 

سرانجام باور می کنند

که من شعر هایم را کلمه به کلمه

و حرف به حرف 

در همین کوچه های معمولی

و در همین خیابان های کور

از لب هایِ روسپیانِ به تکلیف نرسیده

و از تاول هائی که در رُز های قرمز

ناشیانه و عجول استتار شده اند

می چینم

مگر اشکالی دارد

که وقتی در مِصرعی بی تکلیف می مانم

از دهان های گشاد روده های خالی

و چشم های منتظرِ فقط یک ترمز

و رنگ آبی اسکناس های عرق کرده

که بوی شهوت می دهند

بنویسم

بعضی ما آدم ها

صبح که می شود

از خانه می زنیم بیرون

یک زنبیل به دست داریم

و رد بازارِ تَره بار می گیریم

تا غذایِ شرافتمان را جوری مهیا کنیم

بعضی از آدم ها هم که شبیه ما هستند

معلوم نیست کجا می خوابند

و از کجا می آیند

صبح که می شود

یک سفره با بوی نان

نوک بیل یا کلنگی می بندند

و مثل لشکریان عمروعاص

امید های ساده شان بر نیزه

سوی بازار فروش آدم و کار می روند

تا قلچماق ترین آنها انتخاب شوند

وبقیه می مانند

با هزار خط بیهوده بر کف آسفالت

شاید

طرح موهوم سر پناهی که نیست

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸٤/٥/۱۳ساعت۱٠:۳٦ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

گاهی آدم ها به سکوت می نشینند و واژه ها به خواب ناز می روند و آدم غصه می خورد که مداد های رنگیش را گم کرده و دفتر نقاشی را باران شسته و صدای گل ها را می شنود که رنگ ترانه دارند اما تا بخواهی آن را بنویسی محو می شوند.حالا دیگر غصه هم ندارم که بامن باشد . مدا دهایم را هم که گم کردم . دفترم را هم که باران شست. اما می توانم بر جام پنجره که خیس بخار شب است با انگشت چیزی به یادگار بنویسم .چه باک که لحظه ای دیگر این یادگاری هم به پای سرخ نارنجی بخار شود.

 

سحرگاهان

پروانه سر بر شانه زنبق

سبک بال خوابِ فردا را می دید

و ماه وضو گرفته

چانه اش را برتکه ابری سفید تکیه داده بود

که پنجره را باز کردم

و گفتم صبح بخیر

 

چقدر قشنگ بود !

گاهی فاصله ما آدم ها

با چشمِ صمیمیت

و جاریِ سیالِ زندگی

 فقط

به اندازه همین ضخامتِ جامِ پنجره است

زندگی را می بینیم

زندگی را زندگی می کنیم

اما شانه هایمان

هیچ گاه سری را پذیرا نبوده اند

 

همیشه همین طور نبوده است !

من دوستی را می شناسم

قبل از وضو و نمازِ صبح

گلدان را زیارت می کند

و خاطرات معاشقه برگ ها رابا نسیم

وقتی فقط ستاره ای کنجکاو به تماشا ایستاده بود

برگ به برگ گوش می کند

و برگِ گل شمعدانی را نفس می کشد

دوست من می گوید

که تمام آواز های فاخته ها را از حفظ است

فاخته ها حرفشان شعر است

گاهی هم در شعر گریه می کنند

وقتی باران می آید تماشا می کنند

و وقتی یاری را از دست می دهند

دسته جمعی پرواز می کنند

و روح دوستشان را تا سرچشمه باران

بدرقه می کنند

 

پروانه که بیدار شد

ماه نمازش را قضا کرد

و رکعت رویاهای شبانه زنبق را خواند

و من از  قاب پنجره

یک سبد سایه های سرخ دیدم

که سرخ نارنجی از آن سَرَک می کشید

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/٥/۱٢ساعت۱٠:٤٤ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()