پنجره ای برای دلتنگیها

 

 Windblown trees and ocean, Lydgate Park, sunrise. Kauai island, Hawaii, USA  

چرا ؟

چرا نمی دانم وقتی گریه اَم می گیرد

این همه تشنه می شوم !

دلم می خواهد برای تمام مسافران نیامده 

برای تمام آن ها که منتظرند

برای درهای غریبِ مترصدِ یک ضربهْ آشنا

شعر بگویم

اما به اشکِ فروخورده اَم قسم

دستم حتی به یک واژه غمگین هم نمی رسد .

حتی نمی دانم می شود همین طوری

فریاد کشید !

دینا ..  آی چله نشینِ سکوت

 فقط تو می دانی چه می گویم

و چه حالی دارم .

حالا  هی بخند

اشکالی ندارد

دیوانه باید به دیوانه بخندد

لعنت به این کوچه

نمی شد من از همان اول اصلا تو را نمی دیدم ؟

داشتم با حال خودم زندگی می کردم

بغضم نیامده اشکم سرازیر بود

به هر بهانه فریاد می کشیدم

تو همه چیز را در من خشکاندی

حتی دریغ از یک رویا

اما یک چیزی را هنوز به تو نگفته ام

هنوز هم اگر خوابی ببینم

خواب باران و گیس و کبوتر

می بینم

  

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/٤/٢٥ساعت۱۱:۳٥ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

 

           مسخ

        

 

                                                                       

هیچ کس نمی دانست

 

که روزی دوپاره می شویم

 

و آن چیزِ بی نامِ درونِ ما

 

با تنها سارِ باقیمانده بر برکه

 

بال بر سمتِ غربِ غریب خواهد گشود

 

و ما مورچه هائی در ظلماتِ مُغاک رَدِ غذا می گیریم

 

و چون جانوران در خوابِ زمستانی

 

ایمانِ سُستِمان از پلک های سنگین

 

وداع خواهد کرد

 

کسی به ما نگفته بود

 

که دیگرقرار نیست هیچ سربازی

 

حسابِ گلوله هایش را پس دهد

 

علی الخصوص وقتی در ماموریتِ انسان دوستانه باشد !

 

و تنها معجزه بشر زنده ماندن

 

و گره زدنِ امروز به فردای نیامده است.

 

و هیچ تَنابَنده ای نمی دانست

 

که به شکلِ شبح های نرم در می آئیم

 

و در تدفینِ ارواحِ از دست رفته مان

 

به راه های بی شمارِ حیوان شدن می اندیشیم

 

و روزگاری خواهد آمد

 

که اسم هایمان را از بس به کار نمی آید

 

در تله ی موش های صحرائی

 

جا می گذاریم.

 

به ما هیچ کس نگفت

 

که سگ ها هم یکدیگر را از روی نام نمی شناسند

 

و روزی در پیِ کَفتار شدن

 

خُلق و خوی نجابت

 

از چشم هایشان رَخت خواهد بست

 

و از ته مانده های شرمِ عَبث چیزی نمی ماند

 

و دیگر کِراهتِ مرگ

 

رماندن سگ ها را از جسد های مُتعفن از یاد خواهد برد

 

کسی نمی دانست که روزی خواهد رسید

 

که " روزی " را برپله های تحقیر می نهند

 

و یکی یکی پائین که می روی

 

در خِفَتِ مَحض

 

خسته و بی رَمَق

 

به اندام های ساده فاقد جنسیت می رسیم

 

اما کسی از همقطاران گم شده ما

 

هنوز رویای کبودی را به یاد داشت

 

که کلماتِ مُعَطلِ بی نوا و بِکر

 

در این شهر کور روی هم می غَلطند

 

و دسته ای از واژه های ساده به هم خواهند رسید

 

و مقاومتِ ما را در هم می شکنند

 

ووقتی کسی نیست که اشک هایمان را پاک کند

 

باران ترانه خواهد بارید

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/٤/٢۱ساعت۱٢:۱٢ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

    اشتياق

 

     پس بگو چرا امروز

     از صبحِ عَلی الطُلوع

     روز دیگری بر من می تابد

     و چشم هایم غرق ذوق

     و دلم سبک بال در هوس پرواز است !

     به گمانم

     کسی در اشتیاقِ من

     دل واپس است

     من می دانم این احساس رهائی

     از دلی گرم

     بدون حتی هیچ واسطه ای

     بر من می تابد

     کسی دارد مرا به یاد می آورد

     کسی دارد به من فکر می کند

     من او را می شناسم

     او اهل بهترین آرزوها ی من است

     او رویا هایش در من جوانه می زنند

     او همان است

     که من در اشتیاقش  می سوزم

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/٤/٢۱ساعت۱٢:۱۱ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()