پنجره ای برای دلتنگیها

حلقه گم شده

 نه

قرارِ ما این نبود

که طلوع و غروبِ سرخِ نارنجی را

 به چوب خطِ انتظار بِکِشیم

و سَلانه سَلانه رفتنِ خورشید دلگیرمان کند

تو دلواپسِ رسیدنِ کدام لحظهْ موعودی

قرار ما از اول این بود که

آرزوهایمان حتی به رویا هم نرسند

و هیچ پنجره ای بسته نباشد

ببین دینا

ما نه محکومیم

نه زندانی

که کارمان شمردن ِثانیه و دلداریِ تمنا باشد

فقط خارجِ قسمتِ تقسیمِ عدالت

گنگ تر از همهْ آرزو ها یمان شده

تو باز هم زانو بزن

و به خاطرِ همهْ رویاهای عقیم

از آن جَبَروت آرامشِ ارزان بخر

من هم زانو بر زمینِ تَبله کرده

با غریزهْ حیوانی

پِیِ روزیِ نقد می روم

شاید هنوز هم فرقِ طعمِ تلخیِ سودمند

و تلخیِ مُضرِ علف ها را به یاد بیاورم

حالا ابرو خم می کنی که یعنی

تابِ گیسِ تحمل بریده ام ؟

تو نبودی که مثل دارکوب

هِی بر پوستِ زُمُختِ پیشانیِ قسمت می زدی ؟

تا از شَفیرهْ متعفنِ حشراتِ مقدس

به شیرهْ جاری در میانترین مرکزِ هستی برسی ؟

من نگرانِ شَتِه ها هستم که سرچشمه می بندند و

 تو فقط به دالانِ مورچه های عجول می رسی

بیا برویم پیِ آن حلقهْ گم شده بگردیم

آن جا که راه کج کردیم

و قرار بودتنازع را به پای عشق ببازیم

من فکر می کنم چیزی را پنهان کردیم

هنوز هم گاهی

بعضی از ما

هوسِ چهار دست و پا رفتن داریم

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/٤/۱٢ساعت۱٢:٠٤ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()