پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

آن شب صاف زمستان را می گویم

یادت هست ؟

آن شب پر ستاره به تعداد آرزوهای کودکی ما

تو ستاره های خندان را می شمردی

من شوق سادگی چشم هایت

روشن ترین ستاره را نشان کردی و چیدی

گفتی تا برگردی ستاره مونس من باشد

و کبوتران خواب زده بر این سادگی من و تو

که معنی فاصله و غصه را نمی فهمیدیم

و به همین سادگی باور داشتیم

هوس پرواز می کردند

صبح علی الطلوع در ازدحام جامه دان ها

و خداحافظی اهالی کوچه تو سرگرم شوق سفر بودی

من کاسه ی آبی پر از گل اطلسی و لاله ی عباسی

پشت پایت ریختم

 و با چنته ای پر از بغض و یک ستاره روشن به مدرسه رفتم

می دانم

می دانم که سال هاست

در پس آن همه دوری

آن همه صبوری

من مانده ام و یک ستاره روشن

و صد من نامه نوشته و ناخوانده

و آن سادگی کودکی

اما این روز ها آسمان کوچه پر از قاصدک است

و هوا هم که بارانی است

پس بگو قرار است تو بیایی و من آن ستاره را رها کنم

وقتی بیایی حتما تو هم یک بغل نامه ناخوانده برایم داری

ببین وقت که تنگ نیست؟

صحبت رفتن که نیست ؟

مگر می شود نیامده بهانه رفتن کنی

حتی اگر بهانه رفتنت بیش از صبوری من باشد

پس اقل کم تا تو نامه های مرا بخوانی بمان

من هم نامه های تو را می خوانم

باشد ..

گریه نمی کنم

همین که نامه هایت را بخوانم کافی است

تو ناراحت من مباش

من  با چشم های دینا

مثل دو هاجر شیدا

فاصله ی صبر تا سراب امید را

بارها پیمودیم !

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۳/۱٧ساعت۱٠:٢٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

عاشقی در رهائی   

نگو که نمی خواهی منصرفم کنی

دستم را که فشردی من به فکر تولد پیمان بودم

هرگز نمی دانستم سرخ شدن گونه یعنی شرم !

و الا کی لبت را می بوسیدم ؟

 

تو حتی باور نداری که در همه رویاهای شبانه من می درخشی

آن وقت می گوئی که به شب معتقدم

و هنوز خودم را نمی شناسم ؟

حالا گیرم که تو راست می گوئی و

شب ستاره است

و تقصیر من این است که ستاره را در نور روز نمی بینم

نمی خواهی حد اقل معمای ملکه اسرار آمیز رویاهایم را باز کنی ؟

 

می گوئی با همدردی تو را مصرف می کنم !

می گوئی من عاشق اشتیاق خودم هستم تا تو !

می گوئی برو وقتی افسرده شدی بیا !

یعنی که من هنوز طعم گس ناپخته شعورم ؟

به گمانم سنگ لای چرخ این پیمان می بندی

تا باورت شود که آیا من هنوز خودم را شناخته ام یا نه

آخر اگر خودم را دوست نمی داشتم از کجا معنی دوست داشتن را می دانستم ؟

اگر فکر می کنی همدیگر را برای  زنده ماندن خودمان می خواهم

بیا صادقانه این بند را پاره کنیم

تو خودت مگر نگفتی

تنها عقاب میداند چگونه آرزو های مقدس را برای خود نخواهد

چقدر در رویاهایم عقاب برایت تعریف کردم

باز می گوئی دوستی ما به عاشقی نمی رسد ؟

 

گفتی که در زندگی توام با مرگ طاقت ماندن نداری

من که دندان های برنده زمان درنده را سالهاست کشیدم

من که فهمیدم تا کامل و به موقع زندگی نکنم

به موقع نمی توانم بمیرم

اما تو هم به حرف من گوش بده

آخر کی گفته که وقتی زندگی هست مرگ هم هست ؟

بیا و این هراس بیهوده رها کن دینا

زندگی باشد مرگی نیست

مرگ هم که بیاید زندگی نیست

بیا سرخ شدن گونه ها را از شرم

به غنچه اشتیاق با هم بودن معنی کنیم

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸٤/۳/۱٦ساعت۳:٤٠ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

رویاهای آشفته

دیشب

همه ی شب

تا دم دمای خمیازه های پرندگان خواب آلوده ی بی آشیان

من بودم و رویای تو

و عبارت مبهم دوستت دارم

اما جائی برای تو در من نبود

و به دنبال خودم می گشتم

شده بودم موش از سوراخ بزرگتر

که جارو هم به ارمغان می بردم !

آخر مگر نه اینکه برای نوشتن باید نشست

و دست بر تکیه گاهی قلم را به اشارت انگشت بر صفحه برقصاند ؟

تکیه گاهی به من دهید

تا همه رسم بی وفائی را با باران واژه هایم بر اندازم

من که هنوز نمی دانم کیم ؟

چگونه تو را برای خودم می خواهم !

نه

 بیخودی حدث مزن

درست است که بر سطح کف آلود برکه آلوده به هزار ترنم بودم

اما تنها یک میهانی ساده با ماهی ها کافی بود

تا شناسنامه ام را پاره کنم و نامی دیگر بر گزینم

هیچ اله

این اسم قشنگ تر است ؟ یا مسیح اله ؟

حالا هی بگو که نیهیلیست شده ام

اصلا بگو به آلزایمر هستی دچار شده ام

چه فرقی می کند که چی شده ام

تو چقدر حقیری که من هیچ

 تو را برای خود می خواهم ؟

نخند بی هدف !

به خودت بخند که آشیان بر باد ساخته ای

من بجای خنده آنگاه قهقه زدم

که با اولین پیاله در جشن ماهی ها به خواب رفتم

و فردا با استفراغ خزه ها از خواب بیدار شدم

و ماهی ها فرسنگها دور تر پی نشانه ی موج می گرفتند.

برخیز تمام نامه های مرا که تا کنون برایت نوشته ام پاره کن

متعهد حتی واژه ای از آن نیستم

تازه فرق بودن و نبودن را فهمیده ام

بگذار خودم را در آینه ببینم

نشانی هر که را  بدهد پیدایش خواهم کرد

شاید تو باشی

اما من فقط اندکی است که من شده ام

تو تا من عاشق شوم  خودت باش

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸٤/۳/۱٤ساعت٦:۱٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()