پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

من اقرار می کنم

یک بار در  چهارده سالگی

در روز روشن

دختر قالی بافی را که تار و پود چشم هایش

نخ نما شده بود بوسیدم

و همه گل هائی که انگشتهای تاول زده اش

تا آن روزبافته بود

از تشنگی پژمرده بودند

وبرگ گونه هايش به رنگ پائيز بود

صاحب کار اخمو در حیرت بود

و به دنبال گل های قالی می گشت

که روی چادر دختر می خندیدند

و  قالی بردار

تجسم مسیح بی روح

که شعر هایش را در زخم دستهای دخترک پنهان کرده بود

تا دشواری شب را

با ترنم شعر به سپیده صبح گره زند

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/۳/۳ساعت٩:۱٩ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

در هیچ دایره المعارفی نجستم این کلمه ی لعنتی را

پس چرا هی می گوئید زندگی را " زندگی " کنیم ؟

خودش کجاست ؟

منظورتان باد هواست ؟

به کی به کی قسم

همه تان را کفن کرده ام

توی این قبر که می گرییم

کسی نیست!

غیر از خود ما

که به ریش همه می خندیم

حتی خودمان

دینا..

تو را به شاچراغ قسم تو یه حرفی بزن

توکه قبر در بسته را دیده ای

بگو که اگر دهان قبر گوهری بلعیده باشد

سقف از بغض آرزو های عقیم می ترکد

مثل کف دستهای پدر

که از لای پینه ها

سرخرگ ها آرزو های عقیم را

پنهانی در مشتهای بسته فریاد می کند

اینجا که ما ایستاده ایم فریادی نیست

 شکل خانه است !

شکل خیابان است

 شکل خوش روزی است

 

می بینی

دینا هم می خندد

به اینگونه که من و تو

 ثانیه های بودنمان را تسبیح دست ابلهان کرده ایم

باز می گوئی توی این قبر کسی هست ؟

پس بمان و زاری کن

تا درخت چه کنم زیر پایت سبز شود

درست مثل تردیدی که مثل خوره

همه موجودیت و بودنت را خورده

چه رسد به اینکه دوست داشتن را !

چه کاسه خرجی می کنم ؟

دوست داشتن دیگری ارزونی سایه بی سایه ات

حد اقل تکلیف خودت را با خودت معلوم کن

  

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/۳/۱ساعت۳:٢٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()