پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

خسته ام دینا

خسته ام

کاش مرا هم کسی....

آنچنان که تو را به کند و زنجیر بسته است

مرا هم می بست

تا دمی در پس رویا هایم اطراق می کردم

و داد... هر چه باداباد می دادم

آخر .. مگر نه تو دیوانه ای ؟

بگو چگونه دیوانه شوم ؟

نخند !

تو که داشتی گریه می کردی ؟

راستی راستی که تو دیوانه ای

من ساده را بگو که چه دوستی دارم !

چه دشنام ها که با اضطراب به پسرت...

رحمت که تو را در بند می بست ندادم

پس بگو .. او چیزی را می داند که من ساده از آن بی خبرم

اما دینا

باور کن که چشم هایت به من دروغ نمی گویند

برای همین است که در پس این پنجره با تو هستم

تو دیوانه نیستی

دوست داری دیوانه باشی

چرا که همه پنجره هارا به رویت بسته اند

 

+نوشته شده در جمعه ۱۳۸٤/٢/۳٠ساعت۱٢:٢٠ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

محمود و سگ امیرقلی

اطرافیان می گویند که من اخم می کنم

و اجتماعی ! نیستم

و با همه قهر مادر زادم

حتی با خودم !

صم بکم فقط مینویسم و یا کتاب می خوانم

و جالب اینجاست که آنها راست می گویند

و باید بالاخره یک بار هم که شده با دکتر روانشناسی که هزار بار برایم وقت گرفته اند ملاقات کنم تا راه آشتی را به من نشان دهد.

و بقول اطرافیانم عقده ها و سرکوفتگی های دوران کودکیم را شاید بازگشایم

و با دنیای آنها آشتی کنم

شاید حرف زدن را فراگیرم

و کمی اجتماعی شوم

و مثل دیگران بخندم

و مثل طبل با نیم نفسی بیداد کنم !

من هم رفتم یک راست سراغ محمود

تا خانه تکانی خاطرات تلخ را از او شروع کنم

درب سیاه چوبی کوره پزخانه را به زور روی پاشنه چرخاندم

تا آنجائی که

 من و محمود شاگرد حبیب بودیم

تابستان گرم و خاک

طوفان و گرد و غبار

فرقون و گل و قالب و خشت خام

نفت سیاه و کوره و آجر

محمود و یک سینه ای که یک قلب مریض مثل مرغ بر آتش همیشه نا آرام بود

و برای هیچ کس بودنش مهم نبود

جز حبیب پسر عوض

که فقط دستهای او را دوست می داشت که برایش گل قالب کند

و کاری به قلب محمود نداشت که در زیر آن سینه خواب است یا مثل دیگ می جوشد

محمود شاگرد حبیب بود

که با طلوع خورشید به کوره پزخانه می آمد

و با غروب سفره خالی دربغل

به سمت غروب به خانه بر می گشت

جائی که هیچ کس منتظر او نبود

جز سگ امیر قلی صاحب کوره پزخانه

که هرشب تا پاسی از شب همبازی بودند

و فقط او بود که می دانست چیزی در سینه محمود جیغ می زند

درست جائی که محمود سر سگ را در سینه میفشرد

سینما بهار فیلم گوزن ها را اکران کرده است

محمود عاشق بهروز وثوقی است

با سگ امیر قلی تا سینما بهار راه را پیاده می دود

و سکه بیست ریالی را که حبیب بابت یک روز تسمه از گرده کشیدن به او داده

به خانم گیشه دار می دهد و بلیط لژ می گیرد

خانم گیشه دار مواظب است که سکه پنج ریالی را با نوک انگشت در دستهای چرکین و تاول زده محمود بیندازد

و سگ امیرقلی روبروی سینما توی جوی می نشیند و به تصویر بهروز وثوقی نگاه می کند

و محمود سکه را به ساندویچی می دهد و ساندویچ کتلت در دست از کنترولر میخواهد ردیف یک صندلی شانزده را به او نشان دهد.

محمود در حالیکه نیمی از ساندویچ را بلعیده با سرود شاهنشاهی روی پاهای خسته بلند می شود و مثل آدم گیج به همه وجوه تمدن و پیشرفت که روی پرده می لغریدند نگاه می کرد ولی حتی یک سگ یا یک کوره پزخانه هم روی پرده نشان داده نشد و محمود فکر میکرد حتما گوزن ها بعد از این دنیای عجیب و غریب می آید.

گوزن ها  شماره پروانه 1894  تاریخ   1348

و حالا فقط کاغذ ساندویچ توی دستهای محمود له می شد و او قدم به قدم با بهروز وثوقی فیلم را تعقیب می کرد و از لجن مال شدن عاطفه و مردانگی اشک می ریخت و آرزو داشت با سگ امیرقلی همه آدم های نامرد  را تیکه و پاره کنه.

خلاصه بهروز وثوقی با نهیب و بوی گند لجنزار از خواب اعتباد بیدار میشود و با چاقوئی که لبه آن با همه نامردمی ها و تجاوز به ناموس از پس درماندگی آبدیده شده بود همه بد روزی ها را تلافی می کند و " پایان" روی پرده روشن می شود و صدای کف زدن تماشاچی ها که برخواستن غیرت و مردانگی را ذوق می کردند. اما دو دست محمود از صندلی شماره 16 آویزان و خودش غرق خواب است و لحظه ای بعد کنترولر داد می زند که آی عموقلی فیلم تمام شد !

 

و محمود که خیلی قبل از " پایان " به ته خط رسیده بود و شاید  ذوق انتقام بهروز وثوقی نقطه آخر آرزوهایش بوده و آرزوی دیگری نداشت که برایش زندگی کند حتی بازی با سگ امیرقلی . و حالا سگ امیرقلی که تک تک تماشاچی ها را نگاه می کند اما بوی محمود خیلی دورتر از درب خروج سینما بهار است.

دکتر گفت که تو هنوز با کودکیهایت زندگی می کنی و حق با اطرافیان توست

تو آدم اجتماعی نیستی باید بیشتر تو را ببینم.

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸٤/٢/٢٧ساعت٥:٥۸ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

خاتون خاطراتم

 

اینک کودک نیازمند و خفته در اعماق وجودم مرا می کشاند به آغوش مهر تو که میشناسد.چرا کودکیم را در میانسالی خجالت بکشم ؟ دستانم را به دور انگشتانت حلقه می زنم برای گم شدن با هم از عبور خاطرات شلوغ ما تارسیدن به خانه تنهائی. با نالش من سخنی از گلو به لب رسیده و گشودن تو این بغض فروخورده را با آهنگ نفسهائی که نجوای لالائی دارد با بال - بال زدن کبوتریت برای پاره کردن تارهای پریشانیم در این قفس تنهائی.

امشب دلم سخت هوای بیداری در تو را دارد و هوس پلوئی که شبی تنها آب آن را در ظرفی به جوش آوردی برای دل ترسانت که مبادا همسایه بداند از شام خبری نیست.می خواهم در بزرگی تو قد بگیرم.

زمان چه بی رحم بود در خمیدگی قد رعنایت با آن گیسوان رها شده و چشمان نافذ و مغرور که ایستادگی را آموخت.

نازنینم امشب بر انگشتان لرزان تو بوسه می زنم و به خانه خوابت می آیم برای پرواز بر بلندیهائی که پر از نشستن است. مادرم دوستت دارم که تو دوست داشتن را برایم معنی کردی و اشک ذوق را تو بر گونه هایم نشاندی و تبسم چشم ها را تو یادم دادی.

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸٤/٢/٢٥ساعت۸:۱٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()