پنجره ای برای دلتنگیها

 

اگر میتوانستم عنان زمان دردست

را ه رفته را باز پیمایم

در آن گاه که زلال چشمهایت به من  گفت

 شاهزاده رویاهایت باشم

اطراق می کردم

 

کلبه ای میساختم به سادگی و صفای صمیمیت تو

 بر تپه ای مشرف به تمام دنیا

تا همه ببینند چه لعبتی مرا گزیده است

و چگونه زندگی با ما شکوفه می کند

و چگونه زندگی و مرگ ما با هم است

 

اگر میتوانستم راه رفته را بازگردم

و زندگی را دوباره زندگی کنم

در تمام مسیر قدمهایت گلهای سرخ میکاشتم

گل زندگی

خالی از هر خاری

تا قلبت با درد غریبه شود

و  چشم هایت تهی از اشک تیرگی

جز اشک ذوق

و خداحافظی از واژگان احساسمان شسته می شد

 

اما سفربه زمان رفته

 به دقایقی که گذشت

زمان پدران ما

 رویایی بیش نیست

 

حال که نمیتوانم سنگ ها و خار هارا از آن همه روز ها که گذشت حذف کنم

و در توانم نیست تا زندگی را دو باره زندگی کنم

اما میتوانم زشتی ها ی اکنون را  به مسلخ برم

اگرتنها یک روز دیگر فرصت باقی باشد

 که بودن با من

 از روی یقین تو باشد

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت٩:٢۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

درد دلی با یک دوست افغانی

به چند فراز از سخنرانی مارتین لوتر کینگ سیاه پوست آزادیخواه آمریکائی در اوج نهضت سیاهان آمریکا برای به چنگ آوردن کبوتر سپید بال آزادی خیره شدم که گوئی شعر است و چه امیدوارانه ادا شده گو اینکه این شعر در آن دیار که از آنجا ریشه گرفت در این زمان حتی به درد انشا نوشتن هم نمی خورد اما در این طرف کره خاکی مردمانی مثل من وتو هستند که این اشعار به واقعیت رسیده در گوشه غرب هنوز دغدغه های هم نفسان شرقی است.

گوشه ای از فراز ها :

تا زمانیکه عدالت همچون آبشاری فرو ریزد و انصاف همچون رودی عظیم سرازیر شود

آتش بغض و عداوت و امواج سرکش سبعیت بر ما میبارد.اما نباید این همه بی عدالتی شما را مغموم و مبهوت کند و در چاه نومیدی و یاس سقوط کنید که از این رنجهای نا بحق رستگاری بخش آبدیده و کاردیده شوید و روزی شما ملت به پا خواهید خواست در یک روز واقعی که در آن روز هر مغاکی بلندی میگیرد و زندگی را با معنای حقیقی اش آغاز خواهید کرد و از هر کوهی صدای آزادی طنین در خواهد انداخت که باور نداریم انبان عدالت تهی باشد.عطش ما به آزادی نباید با نوشیدن جام بیزاری و نفرت سیراب شود و فریاد را بر ماموران بی عدالتی فروباریم که اگر اضطرار زمانه برای آزادی را درک نکنید تقدیری شوم در انتظار شما نیز خواهد بود.

 

همانگونه که گفتم امروز دغدغه های ساده مردمی در شرق و حتی در کشور خود من در فرازی که آمد مستتر است با جمعیتی که بیش از شصت درصد آن را جوانانی پائینتر از 30 سال تشکیل میدهد با کوله باری از آرزوهای عقیم و نبود روزنی برای تماشای آینده ای تابناک و بحران عصیان این خیل رنجور خوانواده ها را درنوردیده و اکثر مرز ها و خط قرمز های مقدس و پاک ارتباطات خوانوادگی و اجتماعی و عواطف را پشت سر گذاشته و بحران همه گیر است تا بدانجا که معنی میهن برای اکثر این جوانان جز بحران روحی و آینده ای تاریک نیست.

تو گفتی که افغانستان آرام گرفته در روابط عشیره ای و قبیله ای دچار وسوسه جوانانی شد که جویای راهی میانه برای حل تضاد مدرنیته و سنت با دستورالعمل های استالینی شد تا جوانان افغانستان با ماشین و شیوه تولید آشنا شوند و از دل سنت پرولتاریا تربیت شود و آبشار عدالت بر این مردمان گندمگون بی گندم فروبارد اما چه شد ؟

در این بین لشگریان خدا از راه رسیدند با سبد های مملو از نارنجک و گلوله و خمپاره تا صدای رحمت الهی را بر صدای ماشین پرولتاریا هژمونی کارگران بی کارخانه که هنوز اسم خود را نمیتوانستند هجی کنند حاکم کند و برادران دیروز  دشمنان رو در روی آنروز شدند و یکی از لوله های خمپاره انداز پرولتاریا و دیگری از صور اسرافیل خدائی هر دو بر هم باران گلوله های عدالت جویانه باریدند و همه جا را خاک بر توبره کردند و مشتی معلول گرسنه بر جای ماند تا علیلتر از دیروز خدای را زیباتر تقدیس کنند و وقتی همه آرزوها به فشنگ و تفنگ تبدیل شد عجوزه های طالبان با ماموریتی ویژه از سوی خدایشان برخواستند تا تخم زندگی را در آن دیار برافکنند و هر آنچه دیوانه زنجیری که در این کره خاکی  از غافله آدمیت مانده بود در آن صحرا گرد هم آمدند حتی آنها که شکمهاشان سیر از دموکراسی بود از فرنگ به شهر فرنگ افغانستان گسیل شدند تا خشم خدایشان را بر مجسمه بودا  به ظهور رسانند و چه زندگی های معصومی که بر پای این رسولان نیستی از نفس نیفتاد.

و بعد چه شد ؟

خدا بر سرزمین افغانستان گام گذاشت ؟ خدای کدامین گروه ؟

نه اینطور نبود خدای ترور در مردابی که ساخته شد طرح عدالت خود را بر تمام کره خاکی در انداخت و تیره روزانی را اجیر لقمه ای از بهشت موعود کرد و رنگ آتش و خون را بر قلم آنها جاری ساخت تا بر بوم آدمیت سبعیت را با نام خدا آذین کنند.

تا اینجای کار اربابان دیروز این خدایان کوتوله بی رحم تا سنگ بر گرده افغان فرو می افتاد دم بر نمی آوردند تا اینکه از فلاخن این کرم های مرداب اژدری بر سکوت ارباب نشست و بر آن شدند تا خدای خیره سر را بر جای خود نشانند و ماحصل آن دموکراسی برای افغانستان و عراق شد .

حالا به سخن دیروز می رسم که ما جماعت شرقی چون زحمتی برای آنچه دموکراسی مینامند نکشیده ایم آن را هم نمی شناسیم و جوانه این گیاه در باغچه کوچک بیغوله های ما تاب ریشه کردن ندارد مگر آنکه اندیشه ها ساخته شود و الا همانگونه که در فرازی از سخنرانی مارتین لوتر کینگ آمد (که اگر اضطرار زمانه برای آزادی را درک نکنید تقدیری شوم در انتظار است )   لاجرم  دست غیب و اضطرار زمانه آن کند که بر شما رفت و سر های خیره را بر دیوار هشیاری فرو فکند که خواب آلودگان بسادگی از خواب خیال بیدار نخواهند شد.

چرا این می گویم ؟ چون سرداران شما همه از کشتن و کشته شدن خسته بودند و فرصت و رخصتی نبود تا به راه سومی هم بیندیشند و حتی اگر فرصت اندیشیدن داشتند ظرفیت پذیرش نداشتند که آن ضربه کاری از دست غیب کار خود را بر خستگان صحنه نبرد کرد.

و داستان غربت ما شرقیان داستان قبیله گرائی ماست و ملت تا مادامی برای ما معنی دارد که معتقد به اعتقادات قبیله ما باشد والا از ما نیست.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸٤/۱/۳۱ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()