پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

امشب چو زشب بیش نماند

آفاق و ستاره لب ببندد

از آن پس قله بهاری

فانوس هزار دل بخندد

آن پنجره  باز می کنم باز

 

آن پنجره باز می گذارم

ای نور سرشت ای بهارم

گل خنده بزن که من خمارم

تو پرده دری کن از جمالت

من پنجره از دلم در آرم

 

امشب چه کشم ؟ چه شاد !  شاداب !

هر مو به تنم شکوفه ریزد

خاموشی شب به اشک ذوقم

باران به سحر ترانه ریزد

من پنجره های غم ببندم

 

برخیزم و اندیشه به زلف شانه ریزم

ای سبز گلی پوش من ای بهار  خوش آی

من آن همه مستی به قدم های تو ریزم

تو جام در آغوش به پیمانه بریزی

وانگه چو زشب بیش نماند

آفاق و ستاره لب ببندد

از آن پس قله بهاری

فانوس هزار دل بخندد

من پنجره های غم ببندم

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۳٠ساعت٩:٥٢ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()