پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

بوی بهار

اینجا سرور بر سر هر شاخه  در نوا

                                                        و تیرگی

                                                                          رنگ باخته از پائیز چهره ها

اینجا درو شود امید

                             که افشاندیم

                                                 گاه سردی که نبود حتی

                                                                  یکی پرنده ز سرما به شاخه ها

اینجا گل های سرخ

                                 موضوع دلتنگی ذلال پاکی ها ست

و من با دامنی پر از گل سرخ

می روم با بهار

نو عروسی که  می رسد از راه

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱٢/٢٠ساعت٩:٢۱ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

اگه گفتید چطوری از دل این شاخه های سرد پوشیده از برف چند روز دیگه گل های قشنگ حجاب بر می دارند ؟

چون عادت طبیعی طبیعت زایش زیبائی هاست

آخه چند روز دیگه یه مسافر عزیز از راه میرسه

گوش کردید این روزا گنجشکها چی دارند با هم پچ پچ می کنند ؟

از اون بالای درختها گرد و غبار اسب ابلق که به تیزی و تندی بارون بهار خانوما داره میاره گنجشکها می بینند اما ماها این زیر روی خاک از هیچی خبر نداریم.

بهار خانوم میاد و میره اما ما هنوز تو زمستونیم.

از من گفتن از شما هم نشنفتن . اگه نظر منا میخواهید زود همه جا را آب و جارو کنید تا بهار خانم تو خونه و دل شما هم بیاد.

 

+نوشته شده در چهارشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٩ساعت٧:٥۸ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

 

یله

بی نای و نی

به نازکای خیالم دریچه ای

و تراوم چو قطره

                            قطار وار

از بند بند شکاف ممتد پیچ در پیچ  تاب خورده ی بی تاب

که چون مار خشمگین مردد

در حلقوم تنگ بغض رهائی

و سنگینی سهمگین غیض کینه ها

در هر پیچ نا پیچ آن نشسته است

و افسوس من از

غیض و کینه و شلاق تاب خورده و تردید مار نیست

که دیریست با  نوازش دوران

 این چنین

در خود بارها گریسته ام

و حتی قطره ای بر گونه ننشست

 تا

پاره ای از این درد کهنه را

                                          فریاد کند.

می سپارم راه

در این پیچ سرنوشت

که دستی دشمن وش یارچهره

عصاره عقده های فروخورده خود را

که نه در بازار کهنه فروشان

 و نه در عتیقه های عصر سنگ دلان همتائی نیست

به انتقام کاشتن دستهایت در باغچه یکرنگی

به ریشه هایت تف کند

 

 

 

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ساعت٦:٠٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

                                              

بعضي وقتا يه حسي به آدم ميگه بنويس !
حالا درباره ي چي و كي
بنویسی بستگي به اون لحظه ای که توش قرار گرفتی داره ! شايد ديدن يه فيلم ، خوندن يه شعر يا يه داستان يا حتي ديدن يه آدم يا تيتر يه روزنامه ! خلاصه يه چيزي مثل خوره مي افته تو جونت كه بنويسي ! بعضي وقتا اين حس مياد اما همين كه دست به قلم مي شي كه بنويسي ديگه اين حس تو رو ياري نمي كنه و رهات میکنه ! تو هم اگه به اين معتقد باشي كه مثلا شعررا نبايد ساخت و اول قافيه پيدا كرد و بعد شعر گفت ، تصميم مي گيري همون يه تيكه رو جايي يادداشت كني و بي خيال بقيه اش بشي !
اما ، قضيه به اين سادگي ها نيست ! ( من تازه به اين نكته پي بردم )
همه دوس
ت دارن تو رو يه جوري به اون نوشته هات ربط بدن ! نمي تونند پيش خودشون اين طوري حلاجي كنند كه تنها ربط تو به اون نوشته اينه كه نويسنده ای و یا نامه نویس یک حسی ! فقط همين و بس !
درسته كه هر نوشته ي خوبي بايد از درون نويسنده
اون نوشته سرچشمه بگيره اما حتما نبايد بيانگر زندگي و روحيات اون شخص باشه ! که اگه اینطور باشه همه ی نوشته ها دنیای کوچکی هستند که آدم نمی تونه توش نفس بکشه. در واقع یک حس زمان و مکان ندارد و بی انتهاست و جرقه ایست که تخیل را به ورای ناشناخته ها میبرد.حالا این حس و این تخیل هر آنچه زیباست در می نوردند اما نویسنده اگر چشمهائی بینا داشته باشه و چشمهاش بارونی نباشه همه اون خاطرات سفر جرقه ای را میتونه به نوک قلمش منتقل کنه.
يه نويسنده
و یک شاعر هم مثل يه بازيگر مي تونه تو قالب هاي مختلف فرو بره و نويسنده اي موفقه كه بتونه اون قالبو خوب در بياره ! حتي اگه فرسنگ ها با شخصيت اصلي خودش متفاوت باشه ! ( كه من هيچ وقت چنين ادعايي نداشته ام )
حرفهاي ديگري هم هست كه بماند براي ( شايد وقتي ديگر
که ذهن از عین فاصله داشته باشه )
اينجا كه رسيدم دستم را كشيد و گفت نمي خوام ديگه بنويسي!!!.ميدوني منظورم
اون حسی بود که منا برد یه جائی که برام تازه بود.

                                                       
اين روزها
که از زمین و زمان بوی اومدنش به مشام میرسه و از صبح کله سحری سر و صدای گنجشکها آدمو بجای ساعت از خواب بلند میکنه این حس بد قلق هم شده بد جوری. یا درست تر بگم دلش میخواد که دست از همه کار و زندگیم بکشم و هر چی اون میگه بنویسم اما آخه منم تو این دنیا زندگی می کنم یه پام هر چی باشه رو خاکه نمی تونم پا به پای اون پرواز کنم. از من میخواد که یا ننویسم یا همه چیز رو بنویسم.
میگم چرا نبايد بنويسم؟ با اخم به من نگاهي ميكنه و ميگه:
من از هرچی ناقصه بدم میاد یا همه چیز یا هیچی ! دستاشو تو دستم ميگيرم  و میگم ببين عزيزم اولندش مگه يادت رفته كه گفتم سهم هر كس در زندگي به اندازه عشقي است كه مي بخشه و نه به اندازه معشوقي كه بدست مياره . ما آدما بیشترمون تو محرم و ماه رمضون و هزار تا فرصت دیگه هزار تا نذر و نیاز و بخشش می کنیم ( شاید برای احساس گناهی که داریم ) اما هنوز نمی دونیم که عشق و دوست داشتن را هم میشه نذر کرد .ثانیندش تو فکر می کنی که همه آدما مثل تو هستند که هر وقت فیلش یاد هندستون کرد میتونه به هر جائی سر بزنه؟ یه روز دلت بهاري باشه یه لحظه برفی و یه لحظه دیگه پائیزی. اما ما آدما که اینطوری نیستیم از این دنده به اون دنده شدن برا ما خیلی سخته و وقت میگیره. ثالثندش تو مثل یه معلم ادبیات اخمو و بی حوصله همه اون چیزائی رو که میبینی مثل فرفره دیکته میگی اما فکر نمی کنی که دستای یخ زده ما آدما نمی تونه با اون سرعت که تو میخوای هر چی میگی بنویسه.

بعدش تو چشماش نگاه کردم و گفتم یه چیز دیگم مونده که باید بدونی اونم اینه که ما آدما گاهی حسودیمون میشه یه حس قشنگ را به دیگران منتقل کنیم و دوست د اریم دلمون فقط خود ما را دوست داشته باشه . اصلا از خرج کردن محبت و عشق هراس داریم و اونا رو اونقدر تو دلمون  قایم میکنیم که میپوسه مثل اکثر گدا ها که پولشون تو تشک یا متکای رختخوابشون میپوسه اما همیشه گرسنه میخوابند.

 حرفم را قطع ميكنه و با دلخوري ميگه  حس مثل بهاره دوست داره وقتی میاد همه با خبر بشند . اینطور که میگی آدما یه باکیشون میشه که برای ما باور کردنش مشکله .آخه مگه میشه بهار خانوم را گرفت برد فقط تو یه باغچه کوچولو و همه باغچه های دیگه برفی باشند ؟ بهار وقتی معنی داره که همه جا دیده بشه و حس بشه.

 قلم را از دستم ميگيره و میگه حالا که اینقدر خست بخرج میدی برای نوشتن منم این حس را نقاشی میکنم رو همه درختا و ابر ها تا همه ببینند و همه جا هم باشم. شما آدما اینقدر حسودید و اینقدر لباتونا بستید که همه واژه هاتون یه پچ پچ بیهوده بیشتر نیست . من دلم میخواد از حس به صدا تبدیل بشم صدائی که من را به دیگران منتقل کنه اما چه کنم که شما  آدما اینقدر حرف نزدید که کلمه ای معادل من تو چنته ندارید .مثل اینه که اینجا شهر آدمای گنگ و بی زبونه.از گنجشکها یاد بگیرید هر چه را ببینند فریاد می کنند.
یه دفعه تو فکر فرو رفتم و دیدم که ما آدما چقدر فقیریم ! فقر تنها نداشتن چند اسكناس تا خورده نيست ! ما فقرعشق و محبت را همپاي تمام درخت هاي پاييزي گريسته ايم و دلمون تنها به آن چند جوانه اي خوش است كه خبر از آمدن بهار ميدهند و بر شاخه قطور درخت روييده اند.
در حالي كه
من با این فکر داشتم ور می رفتم از در خارج  شد داد زد...فوتينا...
 در بشدت بهم
خورد و صداش یواش یواش داشت گم ميشد... که فریاد زدم
صبر كن ..كجا ميري بذار تا منم بيام.....

 

+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٧ساعت٩:۱٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

به این دو تا عکس نگاه کنید

آدم حظ میکنه از صفائی که تو این عکس ها دیده میشه

آیا چشمای ما این صفا را میبینه ؟

اگه نمی بینه باید عینک ها را برداشت و چشم ها را شست

اما میدونم که همه شما این صفای درونی را میبینید

علی الخصوص این روزا که بهار خانوم داره یواش یواش

از پنجره اطاقتون میاد تو دلتون

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱٢/۱٦ساعت٤:۳٧ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()