پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

دوران ما عصر تنهائی است عصر جدا ماندن انسان از سایه هستی است و شاید عصیان انسان امروز از همینجا سرچشمه میگیرد .ما آدم ها فردا را فراموش کرده ایم با حال و هوای اجدادمان به تماشای زمان گریزپا نشسته ایم حال آنکه نسیم دیگری باید و هوائی دیگر تا بر ارابه زمان با سایه هایمان همسفر باشیم.

شاید دو تصویر زیر این دغدغه را بتواند به تصویر نشیند.

 

سایه هستی

سایه از پایم جداست

اوگل نیلوفری

                      من مرداب او

او هوای دیگری دارد

                       من گریان از او

سینه ام خاکستری

                         او شرحه شرحه آتش است

خانه ام ساز دل مجنون

                                 او یک مرحم است

مرحمی کز زخمه ساز دلم

                                     نامحرم  است

 

نسیم

تار و پودعنکبوتان استتار پنجره

یک نسیمی تازه می باید

                                 قفس ها

                                             دخمه های بی نفس

کی برون آید

هزاران روح زخمی

                           از غبار دخمه های خاطره ؟

انتظاریک کبوتر

                   راه دور

                             و  زخم نو

 

+نوشته شده در پنجشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۸ساعت۱:٥٢ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

 

چند روزی است احساسی شبیه معلق بودن بين زمين وآسمان را دارم.  اين روزها مرغ فکرم بر بام  چيزهاي جديد و غریبی مینشیند که تا بحال ندیده ام همه از جنس چیز ها و آدم هائی هستند که سالها دیده بر آنها داشتم اما به نظر وارونه جلوه میکنند . انگاری من پا در هوا هستم یا دنیا ! حوب معلومه تو این مدت تمام كارهاوبرداشتهائي را كه از طبيعت و زمین و زمان در ذهن به تصویر داشتم  وارونه نوشتم و چه سخت است وارونه توصیف کرد در حالیکخ دل راست می اندیشد. خورشيد را به زمين و درخت را به آسمان كشيدم. ابرها را هم به زمين آوردم. انسانهارا هم كله پا كردم. كوه را هم شكستم. نميدانم اينجوري بنظرم ميادكه در دنیای دیگری سیر می کنم شايدهم فكر ميكنم خطوط موازی بالاخره به هم رسیده اند و من در انتهای هستی به عقب مینگرم.

حالا فکر می کنم که لذت زندگی در این نیست که به مقصود رسیده ای بلکه سفر به سر منزل مقصود است که زندگی است و جائی که خطوط موازی به هم میرسند پایان سفر است.

شاید دیوانگان هم چنین دنیائی را تجربه می کنند ! بجائی رسیده اند که آغاز تقاطع خطوط موازی است و حتما در آن نقطه از گیتی همه چیز معلق است و وارونه چون نقطه اتکائی نیست و ثقلی حکوروائی نمی کند.

شاید هنوز بوی خاک را با خود دارم و تعلقی بر خاک که دنیای معلق هستی را وارونه میبینم.

مطمئنا شناور بودن را در بطن مادر هر کدام تجربه کرده ایم ووقتی پای در ثقل زمین میگذاریم با گریه همراهیم که وحشت سقوط را تخلیه میکنیم.

اگر انتهای هستی معلق است پس سفر از ثقل به فضای معلق حتما با تبسم همراه است.

 

 

 

+نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳۸۳/۱۱/٦ساعت٢:٤۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

گاهی یک احساس در ذهن ما خیال تولد دارد. باید او را زائید که بوی طبیعت و زندگی میدهد

اما این احساس تا بر واژه ننشیند نمیتوان او را شناخت و این شناخت را منتقل کرد زيرا صاحب احساس این نوزاد را تجربه و حس می کند اما خواننده باید آن را از پس واژه ها باز شناسد اینجاست که واژه ها چون حروف الفبای چینی هر کدام تکه ای از این جامه چهل تکه احساس را میسازد و اگر تکه ای را با رنگ مناسب انتخاب نکنیم آنطور که باید نوزاد جدید را به دیگران معرفی نکرده ايم و در واقع آن را ناقص شناسانده ایم.

اینهم احساسی از این دست باشد که تصویری درست از او نمایانده باشم

اي روح سرگردان
که قرار در تو بيقرار است
جز قرار هوسهاي کودکي
که در ساحل لبخندت
لنگر امن ميفرازد
وقتي ناشتاي عشق بودم
به ميهماني ات آمدم
با نياز کودکي
تو بوسه بارانم کردي
صورت عشق را بر سينه هايت فشردم
سينه هاي سپيدت که خيل حوريان بر آن آرميده اند
وبر شانه هايت مليله دوزي بوسه نشاندم
چه مهتاب شبي !
در مهتابي مشرف به آغوشت
چشم هاي مورب تو
آهوي باکره احساسم را شير داد
و من
ابريشمي از واژه هاي باراني
بر موهايت ميبافتم
که بوي زندگي ميداد
آي بيقرار
که من در تو
و تو
در من قرار مي گيري
هنوز در روياي باتو بودنم
دستهاي سپيدت را بر من گشاي
کودکانه در آغوشم گير
دلم بهانه  دارد.

 

 

+نوشته شده در یکشنبه ۱۳۸۳/۱۱/٤ساعت٦:۳٦ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()