پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

 

 

 

امروز صبح که به محل کار می آمدم بارانی از شکوفه های برفی میبارید و دلم را دیدم که از سینه سر بیرون کرده بود و به من می گفت بنویسم.من هم نوشتم آنچه او گفت. شاید این احساس در تمام ما آدم ها باشد و حتما هست.باید پنجره دل را گشود تا هر آنچه میخواهد بگوید و ما آن را به واژه بیازائیم.

 

خوابهای کودکی

آن رویاهای ذلال

که اول بار کوبه های پنجره دلم را نواخت

و مرا با دلم آشنا کرد

دلی که بوی سینه های مادرم را داشت

وقتی شیر و جان را با هم مینوشیدم

و چشم هایم با ولع

                            برق نگاه دوست داشتن را

در امتداد آبشار موهای مشکینش

مرا تا گونه های عشق و کرامت و تعلق میبرد

ومعنی فاصله و احساس را می آموخت.

 اینک تو را میخواهم

که شبیه تمام خوابهای کودکی منی

و معنی احساس و فاصله

و بوی دوست داشتن

در نگاهت شکوفه می کند

 



+نوشته شده در دوشنبه ۱۳۸۳/۱۱/۱٩ساعت٩:٢٠ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()