پنجره ای برای دلتنگیها

 

 

دلتنگی امروز با دختران رز به نجوا می نشيند و آنکه قامتی بر ارغوانی تحيل ميکند و با سز انگشت مهر به سبو بوسه ميزند.

پریان رز

 در بست چلگیس

اثیر مهر را به ارغوانی مینشانند

تا هاجران سراب

 تهی کنند پیاله

و طراوت مستی را بر شرارت صحرا

شکوفه زنند.

شگفتا که قامت ارغوانی در پیاله سرو مینماید

پس بوسه باید زد بر انگشت های کوزه گر

که سرو را از سیال مهر به عروج می سپارد

مگر نه که خاکیم در انتها؟

دست ها را به پرواز سپید رها کن

که خاک میکده باشی یا گلی از برای پیاله

پیاله ای که تهی می کند به کام آن سرخ آتشین

و پر می شود ز راز

با تبسم بوسه و قطره ای از جبین مسافر

که دور دور لیلی و مجنون با هم است

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۳/۱٠/٢٦ساعت۱٠:۳٩ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

 

 

راز پائیز

 

دستهای سبز بر شاخه ها

شکفتن راز جوانه سروده اند

در قلب پوسته

پوسته ضخیم درخت اقاقیا

این جاری زندگی است

که دستهای سبز شاخه

بدین سان ترانه گوست

 

مادر  به کودکی و معلم به مدرسه

و یار در هنگامه های عاشقی

همه از عشق گفتند

و من هنوز در حسرت آنم که چیست این تلخ وش

که هزاران به خاک میکده قربانیان او شدند

قربانیان بی شمار بی آنکه شاهد مقصود در آغوش

بلکه سرابی به رنگ باور موهوم

در قاب خاطره دیری است

 فقط تصویر است

 

من یار و باغ و خاطره بر آب بسته ام

من این سراب مصور به باد داده ام

تنها به کنج پنجره گلدان یاس

شاید تمام راز نگفته درون اوست

 

بنگر به شاخه های نازک عریان به وقت سرد سپید

چگونه طناز جوانه میزنند

آن دم که کوبه های پنجره

با سر انگشت لطیف نسیم بهار

مژده ی سبز آمدن دارد

 

جوانه به نوروز لبخند سبز میزند

و یاس پیراهن حریر سبز به تن می کند

و رها در آغوش بهار

که از شهر انتظار یک بغل آغوش رهائی

به سوغات آورده است

 

چه زیبا ست خنده ی سبز یاس

پیچیده در شراره های طره ی خوشبو

و ستاره های بنفش آذین طره ها

و حسرت ماه با خیل ستاره های ندیم

بر شاخه های امید که اینگونه بی ریا

آغوش سبز امن بر نسیم می گشاید

 

ستاره های بنفش

چه زود در هجرت  ذوق میسوزند

تا سبز طره ماند و کنج دنج  آغوش نسیم

و برگها ی باکره در گرم حجب بوسه

در اندیشه های رنگ

گوئی که سرخ نارنجی

 

پائیز ذوق

آرامشی از پس بوسه های گرم

حجب عروس باکره

سرخی گرم گونه های سبز

و زردی حلاوت آغوش

و سرخ نارنجی تمنای تشنه

که سیراب گشته از سر مهر

 

و اینک به باد سرد سپید

هجرت نسیم به دور گرم

و بدرقه ابری یاس

همه ی رنگ سرخ نارنجی

با کاسه های اشک

بر پشت پای یار به بدرقه می نشیند

و یاس عریان

جاری ذلال عشق در حبس می کند

تا کوبه ای دیگر بر پنجره ای بنفش

ونوید آمدنی دیگر

و چوب خطی دیگر بر ساقه

نشانه ای بر عشرتی که رفت.

و تولد خاطره

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٩ساعت۱٢:٠۳ ‎ب.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()
 

 

اگر بوم و رنگ را از یک نقاش بگیرند مطمئنا به سراغ قلم و کاغذ حواهد رفت تا بر واژه نشاند آنچه در ذهنش تصویر شده. همه ما آدم ها چیزی در درونمان میجوشد که یک حس زیبائی است و دوست داریم آن حس را به تصویر کشیم تا درونمان را که ما را ساخته در آینه نظاره کنیم.

شاید این حس را با نوازش رنگ بر بوم نقاشی تصویر کنیم و شاید با بکارگیری واژه ها تصویر بسازیم و گاهی این حس را با نت موسیقی از زبان ساز جاری کنیم.

اینگونه است که خود را میشناسیم و دیگران نیز ما را.

این وبلاگ پنجره ای است که احساساتمان را در کنار شمعدانی ها در گلدان بکاریم .

 

 

پشت باغ سبز خاطرات من

كوچه اي است

كوچه اي به وسعت تمام سايه ها

و پرندگان آبي نگاه تو در آن

موج مي زند

و صداي گامهاي مهربان تو

خواب كوچه مرا به هم نمي زند

پس بيا از آسمان عشق

آخرين ستاره را بچين

بي تو من هميشه خلوتم

كوچه نيز

بوي انتظار مي دهد

 

من را موج به اينجاي نا كجا آورد

درپس كوچه هائيكه با ني ساخته اند

و بامهايش ستاره ها

و اذانش آواي پرندگان

 

قايقم اينك دور از ساحل

هنوز بر امواج

راه برگشت مي سپارد

و من در نماز كوچه ها

 

اينجا چراغ خانه ها مهتاب است

چشمهاي مردمانش خمار مي خندند

و دستها بوي ياس مي دهد

و پيراهن دخترانش گلي است

 

اينجا ستاره ها ميزايند

و نفسها عطر آگين است

و دلها بوسه پرتاب مي كنند

دلم بس تنگ است

و گوئي چشمهايم نمي بينند

و گوشهايم نيوشند از هر كران آوا را

راستش دلم را گم كرده ام

كوچه ها پيچ در پيچند

ديوار ها كوتاه

و پنجره ها باز

و صورتها گلدانهاي پنجره ها

 

دستي بر شانه ام سبكبال نشست

من را از لابلاي پيچكها بدرون برد

و در بستري روئيده در ياسها

مرا در آغوش كشيد

و گفت اينجا انتهاي كوچه است

 

+نوشته شده در شنبه ۱۳۸۳/۱٠/۱٩ساعت۱۱:٥٤ ‎ق.ظتوسط مسیح اله طالبیان | نظرات ()