

مثل اسب عصاری
هی گرد دیروزی ترین عقده هایمان
دور می زنیم
وچشم که باز می کنیم
سفید ، ارغوانی ، سرخ
جای جای شاخه ها
برف و پاییز را گرفته اند
و هیچ التفاتی نیست
که این محول الحول بر احوال
به چه کار می آید؟
وقتی که اصلا نمی دانیم
چند جفت دست ، از آن دست های گرم
آن هاکه در یک زهدان
نخستین فریاد را گریه کردیم
حالا ازاین دنیا جدا است
می گوییم حول حالنا...
که خانه تکانی نکرده ایم
مهمان دعوت می کنیم !
چند ... چند... چند....
وچند بار بوی پونه و بابونه را بغض کرده ایم
چند شب بی فانوس
بر روشنای چشم های کور و
برگوش های بسته مان
حتی یک پنجرهء بسته را گشوده ایم ؟
بانگ می زنیم
ای مقلب القلوب سنگین و برفی ما
قفل است... قفل است ... بسته است
راه می بندیم و سگ می نشانیم
خوب معلوم است
که راه کج می کند
گیج می شود
هم نسیم ، هم سحر
روز باور کنید نو نمی شود
روز نو نمی شود ، باور کنید
وقتی خواب های هراس انگیز
در خانه می بینیم
و رویاهای دلنواز
پشت دیوار های دروغ
و فاضلاب های کینه و کدورت
کودری ها را نه جامه می کنیم
که کفن می دوزیم
حالا بیا این فانوس را روشن کنیم
هفت سین که اسم نیست
سیب و سیر و سوسن هم نیست
آن ماهی سرخ و لغزان است
آبش کدر باشد
می میرد
به همین سادگی
این بوته را در نواحی اصفهان "کلاسیر" می گفتیم .نزدیک بهار که می شد گل می کرد مثل همین گلی که اینجا می بینید.گل کلاسیر را می چیدیم و در یک ظرف با آب میجوشاندیم.آب آبی و ارغوانی می شد و تخم مرغ های هفت سین را توی این آب رنگ می کردیم .یادش بخیر !

درخت های بادام خیلی غریبه بودند حتی کسی سایه سار آن ها نمی نشست اما آخرای اسفند که می شد زودتر از به و سیب و گلابی و گیلاس و آلبالو شکوفه می داد و آن وقت کسی نبود که چشم از او بر دارد .خوب نگاهش کنید :

شکوفه اصلا یعنی رفتن .تا بیایی متوجهء زیبایی هایش شوی دیگر چیزی از آن بر شاخه نمانده است ! به خاک هم که می ریزند زود خاک می شوند .اما شوق دیدار دوباره شان را در دل همه ما تا بهار بعد می کارند و می روند .
اما هیچ شکوفه ای شکوفهء انار نمی شود روزها بر شاخه می ماند تا هیچ وقت او تو را و تو او را فراموش نکنی .وقتی هم که می ریزد چند گلبرگ خشکیده را روی انار سرخ برایت به رسم یادبود نگه می دارد.خوب ببین ، ببین چه سرخ قشنگی است !

گاهی
حرف توی حرف می آید
مثلا در خانه ای را می زنی
و می گویی
"یک گل"
آن روز ها گدایی که عیب نبود
ما
پشت در پشت
گل گدایی می کردیم
حتی همسایهء ما اسمش
"حاج گداعلی" بود
چه برسد به ما که
فقط شکوفه های بادام را می شناختیم
بگذار راحت ات کنم
اصلا تا به حال
سیاه و سفید
فقط با یک مداد
نقاشی کرده ای ؟
مداد رنگی آن روز ها
فقط
در چنتهء بالا شهری ها بود
خوب معلوم است که
مشق های مان
همه خط خوردگی داشت
برگ هایمان سیاه
گل هایمان سیاه
انار هایمان سیاه
سیاهی شب هامان سیاه
فقط دلمان به صبح روشن بود
و آتشی که در تنورخانه
بوی هزار نان تازه می داد
حالا
وقتی بهار و نوروز می آید
دلم برای آن خانه و
آن گل تنگ می شود
علی الخصوص
قلک های خالی
و ذوق بهار

بزاز دوره گرد
میان دبیت ، چیت و کودری
رنگ و وارنگ زنان قشقایی

"کوچه باغ را رد کن
زیر توت سیاه نشسته است"
زن روستایی به درویشی گفت !

تانیگوچی بوسون ( 1783-1715 ) ، هفتاد و یک سال بعد از مرگ باشو متولد می شود . اطلاعات زیادی ژاپنی ها از این شاعر و نقاش ندارند ، فقط او را از روی شعر هایش می شناسند.
بوسون دنیا را از دید نقاشی به آن می نگریست ، شعر هایش تصویر های زنده ای از طبیعت بیرونی و طبیعت درونی است .بیشتر شعر های او یک تابلو است ،
شعری جواب شعرم بانوی من ، نفرست !
بهار به آخر می رسد .
شکوفه ریزان گیلاس
و معبدی ، میان در خت ها
همین !
باران بهاری
در درشکه با اویم
پچ پچان دلبرم

یونجه های زرد شکوفان
باخترش غروب
خاورش مهتاب
می بینید به چه زیبایی وسعت این دشت دل انگیز را بوشون تصویر کرده است ؟
اول از همه دلم می خواهد تا می توانید در جمال این گل ها خیره شوید تا خوشه خوشه گل هایش را در آغوشتان حس کنید ، اسم این گل ها ویستریا است .نمی دانم در ایران به این گل چه می گویند ؟اما پیدایش می کنم حتما. بعد که آخرین تصویر را دیدید چیزی می نویسم از زبان شیکی شاعر ژاپنی برای همین گل ها :




گل ها را خوب تماشا کردید ؟
خوب حالا میریم سر اصل مطلب !ماساکو شیکی شاعر ژاپنی که در سن سی و پنج سالگی با مرض سل در بستر درگذشت ، در بستر بیماری است و نای راه رفتن ندارد ، آن بیرون برف می بارد ، شیکی در بستر بیماری دلش هوای رفتن بیرون و تماشای برف می کند اما دریغ که زندگی گاهی آدم را به روزی می اندازد که همین دو سه متر تا ایوان رفتن را هم از آدم می گیرد.چاره ای ندارد که در همان بستر یک ریز از خواهرش که پرستار اوست پیوسته بپرسد که برف حالا تا کجا نشسته است ؟ این هایکو را در بستر با خودش زمزمه می کند :
چندین و چند بار
پرس و جو کردم
برف تا کجا نشسته است ؟
این زمستان را می گذراند تا بهار دومین سال قرن بیستم 1902 روی میزی کنار او گلدانی سفالی است که چند خوشه از همین گل هایی که آن بالا دیدید ، گل ویستریا را می گویم ، آری چند خوشه از همین گل های ارغوانی در آن گلدان سفالی بستر بیماری اش را تزیین کرده.خودش اینچنین می نویسد ، گوش کنید :
بعد از خوردن شام مختصری همینطور که به پشت دراز کش بودم نگاهم به سمت چپ افتاد.روی میز دسته ای گل ارغوانی ویستریا ، سیرآب شده بودند ، گل هایشان تر و تازه و می درخشید ، در این احوال زیر لب با خودم انگار می گفتم "چه دوست داشتنی و دلفریبند ! چه بی عیب و زیبایند ! " و جوری عجیب مرا به یاد روزهای قدیمی افسانه ها و شعر ها انداخت تا جایی که هوس کردم شعر بنویسم .این روزها اینگونه اتفاقات بی اندازه مرا متعجب می کند و با ترس و لرز قلم مو به دست می گیرم تا چیزی بنویسم .
شیکی با دیدن این گل ها تعداد ده شعر پنج سطری تانکا نوشت که اینجا ترجمه چند تایی از این شعر ها را می نویسم :
ویستریا
چیده در گلدان
اینچنین کوتاه !
نمی رسند
به زمین .
خیلی دوست داشت که یا شیکی می توانست پیش گل ها باشد یا گل ها به بستر او در کف اطاق می رسیدند، بستری که روی چند زیر انداز حصیری ( تاتامی ) پهن بود .
ویستریا
چیده در گلدان
یک خوشهء آویزانش
می نویسد
هزار کتاب !
چقدر شاعران گل ویستریا را در شعر هایشان سرودند ؟ شیکی می گوید آنقدر زیبا است همین یک خوشه آویزان ویستریا که گویی هزار کتاب شعر است !
می بینم که ویستریا
چون موج می لرزد
و اشتیاق که پر می زند
برای نارا ، کیوتو
آن روزهای قدیمی روستا !

گیلاس های رسیده
چیده بر بوته های خار ، هم
برموهای دختر کولی

باران بند آمد
اما هنوز می چکند
داوودی های سفید

او کف دستم را می بیند
من قزن قفلی
زیر گردنش

برسردر زندان
"ندامتگاه " ، شره کرده است
با فضلهء پرندگان

گفت هایکویی بنویس
برای سنگ مزارم.نوشتم
نخواند !
![]()
آسمان قرنبه :
هزار گنجشک ، ازمیان گندمزار
یکصدا پریدند

ترجمه یک هایبن (Haibun) از باشو :
باشو سه نوع نثر جدای از هایکو و تانکا می نوشت :
- هایبن
- شرح سفر و یا سفرنامه
- و موارد مربوط به نقد شعر
اینک یک هایبن :
کیورای ، اسم این مرد است ،در کیوتو زندگی می کند .کلبه ای دارد میان بوته های خیزران، پایین دست ساگا ، بر دامنه ء کوه آراشی ، نزدیکای رودخانهء اوی. برای کسی که در پی تنهایی است ، اینجا جای راحتی است ، جایی است که جان به آرامش می رسد.
کیورای مرد تنبلی است ، قامت علف های هرز تا قاب پنجره ها رسیده است ، چند تایی درخت خرمالو هم بی هیچ توجهی ، شاخه هایشان سقف کلبه راپوشانده .باران تابستانی که می بارد ، شره می کند آب از در و دیوار کلبه .کف کلبه و پرده های کشویی بوی کپک می دهند ، بی اغراق بگویم که به سختی جایی برای خوابیدن دراین کلبه پیدا شود.برای من اما سایه سار اینجا نشانه ای خوش است ، نشان مهمان نوازی این میزبان .
The seasonal rain-
Poetry cards have been peeled off
Leaving traces on the wall.
باران زود رس تابستانی :
ورق های شعر، ور آمده از دیوار
هنوز جایشان باقی است .
این کلبه و یا "خانه خرمالوهای افتان" می گویند قبلا اقامتگاه مرشدی بوده استاد در آیین چای .زیبایی شناسی آیین چای برزیبایی سایه ها متمرکز است ، چشم پوشی از روشنایی ونمایش عدم تقارن در مقابل روشنایی و سرشاری و تقارن .باشو اما اهل زیبایی نوع نخست است و این هایکو نشانی ازعلاقه اوست به زندگی آرامی که در آن کلبه داشت.
ورق های شعر شبیه کارت پستال و چهارگوش است که در ژاپن روی آن شعربا خط خوش می نوشتند و به عزیزی هدیه می دادند.باشو تنها در این کلبه نشسته است و به صدای باران زودهنگام تابستانی گوش سپرده است . به ناگهان متوجه ء علامت های چهار گوش روی دیوار می شود . به فور یقین می کند که رد ورق های شعراست و ساکن قبلی این کلبه که حتم به شعر و شاعری علاقه ای داشته ، به هنگام ترک اینجا ورق ها را کنده و با خود برده است.
صدای بی وقفهء باران و رد ورق های شعر بر دیوار، که دیگر نشانی از آن ها نیست به ذهن باشو راه پیدا می کنند.

باشو در سن چهل سالگی وقتی به ذن پناه برد تا خود را با شهود شعر آن چنان نزدیک کند که از هرچه تکنیک و سبک واستعاره است دست بشوید بر کنار این پل ( پل ستا ) در روزی بهاری و اردیبهشتی که باران در حجمی از مه می بارید و هیچ چیر پیدا نبود جز شبحی از این پل، هایکوی زیر را نوشت :
In all the rains of may
There is one thing not hidden
The bridge of Seta Bay
درهمهء بشت و بار اردیبهشت
یک چیز پوشیده نماند :
پلی بر آبگیر ستا .
* در منطقه حاشیه نشین اصفهان به باران های پیاپی (بشت و بار ) می گویند بشت بر وزن طشت . در اینجا بشت و بار را برای Rain بکار برده ام چون منظور باشو از باران کل باران های بهاری در این فصل در همه روز های این فصل است و بر باران در روز بخصوصی تاکید ندارد.

خلوت این راه
چه سنگین است
مور.. بر نیش مور

روی نیلوفر بنفش
تور تارهای عنکبوت
یکی دوبال مگس هم

میان گندمزار
آرام به کلبه رسید
سایهء ابری بهاری

بوی کرت سیفی جات
جا به جا درخت انار
همین جا خانهء ما بود
![]()
نشست روی نیلوفر
پروانه ماند..
شبنم فرو افتاد

لانه و زاغ
میان سرشاخه ها
آنچه با باد پائیز ..ماند

سه دانه تمشک ..
یکی ترش .. یکی شیرین
یکی افتاد .. برآب

|
دهکده پیدا نیست اما آن سوتر ، قله برف پوش سرخ نارنجی است.
زیرکنار و سوسوی فانوس گاهی صدای زنگوله ای سگ اما ، چشم از نی بر نمی دارد .
از میان مه می آید هر از گاه شیهه اسبی و بوی تازه نان .
همیشه با ماه می آید با سپیده می رود : این سگ بالای آن مزار .
|
پشت طارمی با تن پوش کودری گیلاس رسیده می چیند.
تا سپیده بر دمید صدای باران فرو نشست لالایی اما ، کی قرار می گیرد؟
تو فان و خیز آب های بلند یک قایق حتی بر ساحل نیست : فانوس کلبه ها اما ، روشن است هنوز .
سگ و اسب و سوار هر سه به مه فرو رفتند ، اینجا که این سگ زوزه می کشد . |
اما این عکس را دیدم !

آلبوم را ورق زدم این عکس آمد . یک دل خشک شده زیر خاک و یک دل شیدا روی خاک .برای هم می تپند .این جا گورستان سرباز های آمریکایی است .

حالا خودتان قضاوت کنید .من چه واژه ای پیدا کنم و شعر این شیدایی ها را بنویسم ؟ باور کنید فقط شعر این شیدایی ها در نگاه ه ما می تواند سروده شود .اینجا جایی است که کلمات گنگ می شوند.

این عکس چند سال پیش توی مسابقه World Press photo برنده جایزه شد . در این اتاق زایمان امیدی به تولد بچه نبوده و وضعیت دشواری برای به دنیا آوردن بچه پیش آمده بود و هر آن دکتر ها تلف شده بچه را انتظار می کشیدند ، در یک لحظه ،فقط یک لحظه نوزاد دست کوچک و لطیف اش را میاره بیرون و دست دکتر را میگیره که مرا نجات بده : دوست دارم زندگی کنم .دوست دارم عاشق شوم و دوست بدارم .
حیرت انگیزه ...اون بچه الان زنده است ....و اسم عکس رو هم دست امید گذاشه اند .
به ارتباط این سه عکس خوب فکر کنید .هزار شعر تر به خاطر شما میاد . برام شعر هایتان را بنویسید.

عکس قبلی را دیدید ؟
حالا این عکس را هم ببینید .
چه چیزی به ذهن شما تداعی می شود ؟
نمی دانید ؟
عاطفه را آیا باید در فقر جستجو کنیم ؟
نزدیکی با طبیعت را باید بین همین آدم ها جستجو کنیم ؟
من که هنوز به نتیجه مستدلی نرسیده ام ،
اما یک چیز مسلم است و آن این نکته است کا تا وقتی انسان آزاد و رها است در آنصورت به شکل طبیعی خودش می رسد چه در ذهن و چه در رفتار . آن وقت فرقی بین کودک انسان و بچه میمون نیست .و هر کجا ایدئولوژی با بوی گند و متعفن اش انسان ها را در چنبره خود دارد در آنصورت انسان دیواری به وسعت همه ی درنده خویی تاریخ به دور خود می کشد و در عین حالی که خود را به دروغ موجود برترمی پندارد ، نه تنها به هم نوعان خود بلکه به همه ی مخلوقات اجحاف می کند .
اما دلم می خواد یک هایکو برای این تصویر بنویسم چه شما خوشتان بیاید چه نیاید :
چه می اندیشد
به گرسنگی کودک ، به یتیمی میمون
یا دوپستان خشکیده ؟
جه سخت است
کودک گرسنه ، میمون یتیم و تشنه
و زنی با دوپستان خشکیده !

آیا این عکس یک شعر ناب نیست ؟
نه شعر می توان برایش نوشت ، نه هیچ حرفی فقط باید نگاه کرد نگاه کرد به صفا به زلالی حس مادر بودن به یگانگی آدم با طبیعت به دل به دوست ات دارم بگذریم ... دلم نیامد که بی حرفی بی کلامی بی حیرتی از این تصویر بگذرم : هایکو که نمی شود برای این تصویر نوشت چون سوز و گداز عشق بیداد می کند اینجا ، اما سه پاره ای شبیه هایکو می نویسم .به آن توجه کنید بعد دوباره در این عکس تا می توانید بوی یاس از دامن این مادر بچینید : آهو بچه یک پستان کودک به لب آن پستان دوشیده همه جانش ، او مادر ریحان است .

امروز به جای شعر این مطلب را می نویسم ، آیا حس هزار شعر تر و تازه در چشم های این زن نمی بینید؟
در اولین جلسه دانشگاه استاد ما خودش را معرفی نمود و از ما خواست که کسی را بیابیم که تا به حال با او آشنا نشده ایم، برای نگاه کردن به اطراف ایستادم، در آن هنگام دستی به آرامی شانهام را لمس نمود، برگشتم و خانم مسن کوچکی را دیدم که با خوشرویی و لبخندی که وجود بیعیب او را نمایش میداد، به من نگاه میکرد.
او گفت: سلام عزیزم، نام من رز است، هشتاد و هفت سال دارم، آیا میتوانم تو را در آغوش بگیرم؟
پاسخ دادم: البته که میتوانید، و او مرا در آغوش خود فشرد.
پرسیدم: چطور شما در چنین سن جوانی به دانشگاه آمده اید؟
به شوخی پاسخ داد: من اینجا هستم تا یک شوهر پولدار پیدا کنم، ازدواج کرده یک جفت بچه بیاورم، سپس بازنشسته شده و مسافرت نمایم.
پرسیدم: نه، جداً چه چیزی باعث شده؟ کنجکاو بودم که بفهمم چه انگیزهای باعث شده او این مبارزه را انتخاب نماید.
به من گفت: همیشه رویای داشتن تحصیلات دانشگاهی را داشتم و حالا، یکی دارم.
پس از کلاس به اتفاق تا ساختمان اتحادیه دانشجویی قدم زدیم و در یک کافه گلاسه سهیم شدیم، ما به طور اتفاقی دوست شده بودیم، برای سه ماه ما هر روز با هم کلاس را ترک میکردیم، او در طول یکسال شهره کالج شد و به راحتی هر کجا که میرفت، دوست پیدا میکرد، او عاشق این بود که به این لباس درآید و از توجهاتی که سایر دانشجویان به او مینمودند، لذت میبرد، او اینگونه زندگی میکرد، در پایان آن ترم ما از رز دعوت کردیم تا در میهمانی ما سخنرانی نماید، من هرگز چیزی را که او به ما گفت، فراموش نخواهم کرد، وقتی او را معرفی کردند، در حالی که داشت خود را برای سخنرانی از پیش مهیا شدهاش، آماده میکرد، به سوی جایگاه رفت، تعدادی از برگههای متون سخنرانیاش بروی زمین افتادند، آزرده و کمی دست پاچه به سوی میکروفون برگشته و به سادگی گفت: عذر میخواهم، من بسیار وحشتزده شدهام بنابراین سخنرانی خود را ایراد نخواهم کرد، اما به من اجازه دهید که تنها چیزی را که میدانم، به شما بگویم، او گلویش را صاف نموده و آغاز کرد: ما بازی را متوقف نمیکنیم چون که پیر شدهایم، ما پیر میشویم زیرا که از بازی دست میکشیم، تنها یک راه برای جوان ماندن، شاد بودن و دست یابی به موفقیت وجود دارد، شما باید بخندید و هر روز رضایت پیدا کنید.
ما عادت کردیم که رویایی داشته باشیم، وقتی رویاهایمان را از دست میدهیم، میمیریم، انسانهای زیادی در اطرافمان پرسه میزنند که مرده اند و حتی خود نمیدانند، تفاوت بسیار بزرگی بین پیر شدن و رشد کردن وجود دارد، اگر من که هشتاد و هفت ساله هستم برای مدت یکسال در تخت خواب و بدون هیچ کار ثمربخشی بمانم، هشتاد و هشت ساله خواهم شد، هرکسی میتواند پیر شود، آن نیاز به هیچ استعداد خدادادی یا توانایی ندارد، رشد کردن همیشه با یافتن فرصت ها برای تغییر همراه است.
متأسف نباشید، یک فرد سالخورده معمولاً برای کارهایی که انجام داده تأسف نمیخورد، که برای کارهایی که انجام نداده است، او به سخنرانی اش با ایراد «سرود شجاعان»پایان بخشید و از فرد فرد ما دعوت کرد که سرودها را خوانده و آنها را در زندگی خود پیاده نماییم.
در انتهای سال، رز دانشگاهی را که سالها قبل آغاز کرده بود، به اتمام رساند، یک هفته پس از فارغ التحصیلی رز با آرامش در خواب فوت کرد، بیش از دو هزار دانشجو در مراسم خاکسپاری او شرکت کردند، به احترام خانمی شگفتانگیز که با عمل خود برای دیگران سرمشقی شد که هیچ وقت برای تحقق همه آن چیزهایی که میتوانید باشید، دیر نیست.

باور کن
باور کن که این اندوه من نیست
این همان سرو تنها است
میان شکوفه های آلو
پرنده ای است بر سینه آسمان
غروب پائیز است .
هیچ پیاله ای تاکنون
این چنین که من لبریزم
بر هیچ لبی
حتی افطار نکرد
که من اینک
بر دردرگاه
درگاه گاه گدار حرف های تو
بی کوزه ای
سقای اشتیاق خویش ام
این تو که می گویم
" تویی" که چشم هایت را
دوست ندارم
آن
آن چه من در پی اش می گردم
نگاه
نگاه تو است
از روزن پنجره ای پرده پوش
که هر از گاهی
شمعدانی ها را
می پایی .
نه
نه نه .....
پا ور نچین
لب ورچین و حرف بزن
حرف هایت خیلی قشنگ اند
دل ام
برای بوی پیراهنت
تنگ شده

بوی اسفند که می آید
یاد سفر
جامه دان
آینه و چشم های سرخ
نمی دانم
اصلا همهء دنیا را رنگی می بینم
همین دیروز بود
کاغذ و قلم را از دستم گرفت
کنج قاب پنجره ایستاد
یعنی ایستادیم
یاکریم هم د اشت
برگ های خشکیده را
فرش می کرد جای رویاهایش
ما چه می دانستیم
وقتی قرار است
آدم از پشت پنجره حرف بزند
شیشه پر از بخار نفس
حتی آفتاب هم مه آلود میشود !
فکر کردیم صدای باران است
چتری بالای سرمان گرفتیم
صدا رفت
اسفند همین است دیگر
روز ها روی عقربه های ساعت
یکی در میان
یا سفید اند مثل برف
یا سبز اند مثل انتظار
فقط باید نگاه کنیم
نخستین شکوفه که آمد
حواس مان باشد
اسفند برایش دود کنیم !
نان می پزد میان دشت
گاهی به سرانگشتی
طره از چهره می کشد !
رو به غروب و ..
جوزار بی انتهای پائیزی
بی حرفی ، وداع می کنیم !
هزار و یک شب
صدای مرغ حق
تکرار یک حرف است !
کفش دوزک و ..
یکی دوقطرهء شبنم
می لرزند بر تیغه ء جو
روی چتر می بارد
سفید سفید ...
موهای سرش

